روزها می گذرند...
و من چه عاشقانه دل به دستهای پر محبت تو سپرده ام...
گذر روزها نه از احساسم کاسته و نه از لرزش دستان و دلم به هنگام هر روز
دوباره دیدنت...!!!چه معصومانه نگاهت می کنم وقتی در تلاطم دریای طوفانی
چشمانت به دنبال آرامشم...و چه پریشان می شوم وقتی گاه به گاه آرامشی
بی دلیل در نگاهت می یابم...آرامشی که نه از سر آرامش است بلکه از
بی تفاوتیست....!!!!!
دستانت را می بویم چرا که بوی محبت های بی پروای روزهای عاشقیت را
می دهد...! روزهایی پر از حس بودن اما خالی از التهاب...!!
دیروزهایی دفترم را می تکاندم تا از لابه لایش خاطره های عاشقانه را
پیدا کنم...آری ...تمام خاطرات زیبایمان درست از زمانی ست که من آن
دستهای مهربان را باور کردم و دل به رویاهای زیبای تو سپردم..!!!!!
خدای من چه دو راهیه دشواریست....
این دلهره های شیرین عاشقی بهتر است یا طعم گس دوست داشته شدن؟؟
به این صفحه از دفتر خاطراتم که میرسم ناگاه آن را می بندم...خواندن این سطرهای
آخر تنها مرا به روزهایی میبرد که دیگر برگشتی در آنها نیست....!!
دیگر برای هر حرفی دیر شده است...حالا او زندگی اش را جور دیگر آغاز کرده...
اما نه شبیه آنچه در رویاهایمان بود...درست برعکس آن...!!!!!
حالا من باید او را بدرقه کنم...او را که چشمانش..دستانش..راه رفتنش...
من را از خود بی خود می کند اما.................!!
چه زود پایان گرفت...چه زود دیر شد....چه زود همه چیز به خاطره پیوست..
حتی دیروز..حتی ساعتی پیش..حتی ثانیه ای پیش جزء خاطرها شد...
خاطراتی که در ذهن کوچک من میماند..تا ابد...!!
من از این به بعد زندگی خواهم کرد...اما عشقم را در جایی جا گذاشته ام..
قلبم را نیز همینطور...قلبم در جایی دیگر در بدنی دیگر در حال تپیدن است..
آری در کنار قلب او...!!!!
آه خدای من .. امروز روز تمام شدن خاطره هاست...روز تمام شدن آرزوها
من امروز آرزوی با او بودن رادر بین این لغات ..در بین این جملات دفن می کنم..
و چه خوب که می توانم با مرور این نوشته ها سری به مزار آرزو هایم بزنم.!!!
اما بدانید...من هنوز هم با اویم..اما نه در کنارش...
شاید در نگاه کسی باشم که هم اکنون با عشق به او می نگرد...شاید در هوایی
باشم که او برای ادامه ی حیات زیبایش استشمام می کند..!! شاید در موسیقی
باشم که او روزی گوش می کند..!! من او را تنها نگذاشته ام و نمی گذارم...
آه ........ لبانم بسته است و چشمانم با قطرات اشک پوشیده...
چشمانم را می بندم تا باز او را ببینم...برای آخرین بار...! چشمانش را...
ظرافت لبانش را...لحن صحبتش را...می خواهم برای بار آخر با تمام وجود ..
او را ببینم...سر تا پایم چشم شده...می بینمش ...آری می بینمش...اما
افسوس چه بیرحمانه نگاهم می کند و روی از من برمیگرداند...با آن قامت بلند و
مردانه اش پشت به من حرکت میکند...دور و دور تر میشود...خدایا کاش چشمانش
را در آن هنگام می دیدم...کاش می فهمیدم از رفتنش راضی ست یا.....کاش.....!!
پهنای صورتم پر از اشک است..دیگر نمی بینمش...تنها میدوم..به کجا؟نمی دانم...
باید در این بدرقه از خدا برای او چیزی بخواهم...اما چه؟؟؟خوشبختی؟؟؟
ناگاه شوری اشکانم را در دهانم حس کردم...دست به آسمان میبرم..و برای او..
برای عشق از دست رفته ام تنها یک چیز می خواهم.....
اینکه همیشه بخندد...همیشه بخندد......!!!!!!!!
پرسا مقدس
|
+| نوشته شده توسط
پرسا مقدس در شنبه 5 آبان1386
|